تبليغاتX
حرف هاي ناگفته

حرف هاي ناگفته

آدمك

 

                           آدمك آخر دنياست بخند

                                                            آدمك مرگ هميجاست بخند

                           آن خدايي كه بزرگش خواندي

                                                           به خدا مثل تو تنهاست بخند

                          دست خطي كه تو را عاشق كرد

                                                           شوخي كاغذي ماست بخند

                          فكر كن درد تو ارزشمند است

                                                          فكر كن گريه چه زيباست بخند

                         راستي آنچه به يادت داديم

                                                         پر زدن نيست كه درجاست بخند

                         آدمك نغمه آغاز بخوان

                                                         به خدا آخر دنياست بخند

 

حميده

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 7:51  توسط سحر وحمیده  | 

زخمي كه نمي بينيم

زخمی که نمی بینیم

 می دانید....؟ خشونت

 همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست

 خشونت، تحقیر..، آزار..و گاهی یک نگاه است.... نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند

 نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده.... نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست... ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

...

 خشونت بی کلام و بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند، زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود... نمی داند چرا... در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد.

 انگار بترسد که خوب نیست... که کم است... که باید لاغرتر باشد.. چاق تر باشد... زیباتر باشد... خوشحال تر باشد ...سنگین تر باشد جذاب تر باشد.... خانه دارتر باشد... عاقل تر باشد

 خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد

 خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد

تا برای مرد کافی باشد.

 مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده

...

 خشونت، آزار و  تحقیر ادامه همان: مادر ... ها، ... ها، خواهر...ها، مادرش را فلان ، عمه اش را بیسار«می کنم» هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

 خشونت، آزار و  تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

 خشونت، آزارو تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون

...

فلان لباس را نپوش چون

...

است

 چون هایی که اسمشان می شود "عشق"..... عشق هایی که می شوند ابزار کنترل... که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس..، بی قدرت..، غمگین..، تحقیر شده..، ترسان..، وابسته..، تهدید به ترک شده.. و شاید کتک خورده....... که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است

....که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود

 خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است

 خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است

مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها

 می دانید....؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست... کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند

...

       ...اما

قدرت ، شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال

                                            ...ها گرفته می شود گاهی

                                ...... هیچ وقت

                           .....هیچ وقت

                      .... هیچ وقت

               ... هیچ وقت

       .. هیچ وقت

..هیچ وقت

 

ترمیم نمی شود

 

حميده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 9:27  توسط سحر وحمیده  | 

اين ابرها عقيم اند

 

اين ابرها عقيم اند باران نخواهد آمد

دريا مپيچ بر خود توفان نخواهد آمد

ديشب پدر دوباره بي نان به خانه بر گشت

جايي كه سفره خالي ست ايمان نخواهد آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 9:9  توسط سحر وحمیده  | 

حرف دلم

 

سلام دوستای گلم

دو . سه شب پیش داشتم برنامه خبر رونگاه می کردم که مصاحبه علیرضا افتخاری رو شنیدم.

داشتم با خودم فکر می کردم که خیلی بده آدم خودفروشی کنه نه؟؟؟

حالا به هر طریقی که میخواد باشه  فرقی نمی کنه .

کسی که تا سال پیش برام شخصیت قابل احترام و محشری بود الان برام تبدیل شده به یک چهره منفور.

 

حمیده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 11:14  توسط سحر وحمیده  | 

جملات نغز

 

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند

که خیال می کند دیگران را فریب داده است

 

حمیده

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 12:36  توسط سحر وحمیده  | 

برابری زن و مرد

 

سلام

چند وقتی بود که یک مسئله ای ذهنم رو درگیر خودش کرده بود و اون این بود که چرا باید سهم الارث زن و دیه زن نصف دیه مرد باشه . و در حالی که زن دوران سخت بارداری رو می گذرونه و با اون شرایط سخت بچه  رو به دنیا می یاره و با سختی فراوان بزرگش می کنه چرا باید مثلا موقع طلاق حضانت با پدر باشه حتی اگر اون پدر معتاد باشه در صورتی که مادر خودش شاغله و می تونه ازپس خرج های بچه بر بیاد . مگه نه این که بچه نصف خصوصیات و ژن ها را از مادر می گیره ونصف رو از پدر؟؟

هر چی فکر کردم هر چی کتاب خواندم هر چی از متخصصین سوال کردم نتوانستن یک جواب منطقی بهم بدهند که من رو قانع کنه .

خواهشا نگید که تو قرآن گفته شده و باید اجرا بشه . اتفاقا این سوالات برای من اززمانی که تو قرآن این مسائل رو خواندم و براشون جوابی پیدا نکردم پیش اومد .

حمیده

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 15:15  توسط سحر وحمیده  | 

خروش

 

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

 

حميده

+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 13:32  توسط سحر وحمیده  | 

سخن

 

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.

آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

 

حميده

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 13:36  توسط سحر وحمیده  | 

                                  

                                 بوي ماه مهربان

 

باز آمد بوي مـــــاه مـــــدرسه          بوي بازي هــاي راه مدرسه

بوي ماه مهـــــرماه مـــــهربان           بوي خورشيد پگـاه مدرسه

ازميان كوچه هــــا خستگـــي          مي گريزم در پنــاه مدرسه

بازمــــي بينم زشوق بچه ها           اشتياقي در نــــگاه مدرسه

زنگ تفريح وهياهــوي نشاط           خنده هاي قــاه قـاه مدرسه

باز بوي باغ را خواهم شــنيد           از سرود صبحـــــگاه مدرسه

روز اول لاله اي خواهم كشيد          سرخ بر تخته سياه مدرسه

 

حميده

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 10:59  توسط سحر وحمیده  | 

ماه رمضان

سلام برماه ميهماني خدا

 

مهمونها خودتون رو آماده كرديد؟؟؟

هميشه ماه رمضان رو دوست داشته ام البته بچه كه بودم خيلي بيشتر ، ولي با بزرگتر شدنم انگار اين حس در من فروكش كرد . ولي باز هم ماه رمضان براي من سرآغاز خاطره هاي خيلي خيلي شيرين دوران نوجواني و قسمت كوتاهي از دوران جواني ست.

ديشب با پخش اذان و مناجات كه از چند روز پيش كم كم رنگ وبوي ماه رمضان رو به خود گرفته من رو برد به روزگارهايي نه چندان نزديك شايد سال ۶۹ يا ۷۰ كه كم كم داشتم آماده مي شدم براي روزه داري و مادرم كه ديگه براي سحري من رو هم بيدار مي كرد تا عادت كنم ، من رو برد به خاطرات خانه قديمي كه اون طرف حياطش يك آشپزخانه كوچك قرار داشت و سرماي زمستان و قنديل هاي آويزان از ناودان ها ، به سحر كه نزديك مي شديم بوي غذا پختن مامان از اون طرف حياط تو اون سرماي استخوان سوز بلند مي شد آخ كه مادرم چقدر فداكاري مي كرد و صداي خنده هاي من و برادرهام كه همسايه هاي دور و اطراف رو براي خوردن سحري بيدار مي كرد خيلي خاطرات شيريني از اون دوران ها دارم به طوري كه هر وقت بهشون فكر مي كنم لبخندي از سر شادي رو لبهام مي نشينه .

ولي الان ديگه اون خانه وجود نداره و هيچ كدوم از اون بچه ها، همگي سرگرم زندگي خودشون .

خيلي دلم براي اون وقتها تنگ شده .

 

حميده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 14:11  توسط سحر وحمیده  | 

 

وقتی برادر غریبه میشه

 

نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی براتون تعریف کنم  ولی خیلی سخته وقتی که برادرت که یک عمره با هم زندگی می کردید و همه رازهای هم رو می دونید و از همه برادرها و خواهرها به هم نزدیک تربودید حالا که ازدواج کرده براتون بشه غریبه حس وحشتناکی به آدم دست می ده .

دقیقا تا همین دیروز که خواستگاری نرفته اید همه رازهایی که حتی برای برادرهای دیگه و حتی دوستانش نمی دونستندو می یاد وبراتون تعریف می کنه و شما محرم اسرارش بودید حالا دریغ از این که بدونید ساعت دقیق عقدشون کی هست . دریغ از این که بتونه یک ساعت برای شما وقت بگذاره...

یه بغض کوچولویی راه گلوی آدم رو می گیره و باز هم برای سلامتی و خوشبختی شون دعا می کنیم. از شوق سر و سامان گرفتنشون اشک شوق می ریزیم. و از صمیم قلب براشون آروزهای خوب خوب می کنیم.

برادرهای شما ها هم وقتی ازدواج کردند اینقدر از شما دور شدند؟؟؟

می شه بهم بگید چی می شه که اینطوری می شه ؟؟؟؟؟؟

حمیده

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:58  توسط سحر وحمیده  | 

 

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

شاید آن خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی ماست .

 

حمیده

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 9:31  توسط سحر وحمیده  | 

مادر اي زيباترين شعر خدا

 

                         مادر اي پرواز نرم قاصدك                              مادر اي معناي عشق شاپرك

                   اي تمام ناله هايت بي صدا                           مادر اي زيباترين شعر خدا

 

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.

 

حميده

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 9:46  توسط سحر وحمیده  | 

یادداشت های روزانه

تبعید

صبح جمعه است نيمه خواب آلود به سراغ كامپيوتر مي آيم شايد بيشتر از سر عادت وگرنه خودم مي دونم كار خاصي ندارم . شادمهر داره مي خونه با خودم فكر مي كنم شايد اگه نرفته بود در ايران بهتر رشد مي كرد يا محبوب تر مي شد ولي چرا رفت ؟ اون اين جا هم با دهاتيش كلي گل كرده بود؟ جوابي براي سوالم پيدا نمي كنم . ياد بحث ديشب عليرضا و نغمه  مي افتم اين كه اگه آدم پناهده سياسي يك كشور اروپايي و آمريكايي بشه و ديگه نتونه به ايران برگرده تبعيدي محسوب ميشه يا نه ؟ البته اين بحث از فيلمي شروع شد در مورد زندگي اين جور آدم ها و دلتنگي هاي آن ها که در كانال فلان ماهواره پخش مي شد.

پدرم مي گفت ايراني فقط مي تونه تو ايران زندگي كنه اين تعريف شايد يه كم متعصبانه باشه ولي من با خودم فكر كردم پس تبعيد توي فكر ماست و از زماني شروع ميشه كه ياد مي گيريم در شرايط سخت زندگي كنيم و ظرفيت پذيرش شرايط بهتر را نداريم وقتي ياد مي گيريم تمام قوم خويش و عزيزان ما كساني هستند كه هر چند غالبن دوستشان نداريم ولي پيوند قوم خويشي يا به قول قديمي تر ها پيوند خوني با ما دارند وقتي ياد مي گيريم با گذشته ها وخاطرات نوستالژي خودمان زندگي كنيم بدون آن كه به تلخ بودن آن ها فكر كنيم وقتي ياد مي گيريم آنقدر محتاط باشيم كه از هيچ مرزي رد نشويم و از وقتي كه جسارت هر تغييري را به راحتي از دست مي دهيم و....

و با خودم فكر كردم من هم يك تبعيديم . تبعيدي يك فكر منجمدو سخت شده .

سحر

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 9:55  توسط سحر وحمیده  | 

 

سال نو مبارك

 

دیوار شیشه ای

یه روز یه  دانشمند یک آزمایش جالب انجام  داد .  اون یه  آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با  یه دیوار شیشه ای دو قسمت  کرد.  تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون  غذای دیگه ای نمی داد... او برای  خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد.  همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می  کرد.

  بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به  اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.  دانشمند شیشه ی وسط  رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت  دیگر آکواریوم نگذاشت.  می دونین چرا؟

  اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.  یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.  اون دیوار باور خودش بود.  باورش به محدودیت.

  ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود  دارند.

  "هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی  بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید."

حميده

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 9:30  توسط سحر وحمیده  | 

ياداشت هاي روزانه

بازم روز ما

به وبلاگ ها سر زدم . هر چند وقتي كلمه« روز جهاني زن» را تو گوگل سرچ كردم از هر دو سايتي يكي فيلتر بود و وا اسفا از اين همه خفقان .

امروز به اين فكر مي كردم كه ما در خيلي موارد با آقايون به تساوي رسيديم . ما هم این روزهاشاغليم ، رئيس داريم ، تازه خيلي جا هم خومون رئيسيم . ماشين ما هم خراب ميشه ، پنچر گيري مي کنیم بنزين مي زنيم تازه راننده اتوبوس هم هستيم . كلي قبض پرداخت نكرده داريم . مهندس ناظريم ، پيمانكاريم تازه به فضا هم مي ريم. با وام اداره يه خونه خريديم . صاحب ملك و مستقلاتيم . از كامپيوتر حسابي سر در مي اريم . تو دنياي مجازي اسم و رسمي داريم. چشم و گوشمان الحمدا... حسابي باز شده . از مدافعان اصلي حقوق بشر هستيم كلي كانون و انجمن و كمپين و ... داريم . و....

پس چي كم داريم . پس چمونه . چرا باز انقدر بي قراريم. ياد اين اس ام اس افتادم .

هيچ ميدوني همه چيز هاي خوب خانوم هستن:خورشيد خانوم، مهتاب خانوم، پروانه خانوم اما همه چيز هاي بد آقا هستن: آقا دزده، آقا غوله آقا گرگه.

و با يه قياس نه چندان با ربط به اين نتيجه رسيدم كه آره ما در ازاي بدست آوردن اين همه لذت هاي به تساوي رسيدن گرما و زيبايي دروني مون را فدا كرديم ديگه وجود ما تو خونه به عنوان يه مادر ،‌خواهر يا همسر گرمايي نداشت ديگه نمي تونستيم يعني وقت نداشتيم كه به داستان هاي شيطنت بچه هايمون توي مدرسه گوش كنيم. ديگه بوي عطر قرمه سبزيمون فضاي خونه را پر نمي كرد. ديگه نمي تونستيم بي دليل اطرافیانمون و ببخشيم نمي تونستيم بديم و پس نگيريم ما ديگه حساب كتاب حاليمون مي شد ، يه جورهايي تو بعضي چيزها از مرد ها هم مردتر بوديم .

آره ما خيلي سخت شده بوديم .

پ . ن.1: روز جهاني زن و به همه دوستان خوبم تبريك مي گم .

سحر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 10:51  توسط سحر وحمیده  | 

تولدمونه

 

سلام

دوسال پيش اين موقع جوانه زديم و سبز شديم

امروز تولد وبلاگمونه

 

حميده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 15:8  توسط سحر وحمیده  | 

يادداشت هاي روزانه

مثل هر روز

امروز از صبح سعي مي كردم خودم و متمركز كنم روي كاري که داشتم ولي اصلن پيش نمي رفتم كلمه ها از جلوي چشمم فرار مي كردن و وقتي تو هوا مي گرفتمشون دوست نداشتن برگردن سر جاي خودشون ( يه جورهايي مثل خودم) تو حال و هواي ديگه ايي بود م. عجيب بود .نه هوا باروني بود نه ابري. نه سرد نه گرم .  يك دفعه حس كردم دارم دنبال يه چيزي مي گردم كه حرصشو بخورم ايميلم باز كردم باز مي شد سرعت اينترنت هم بد نبود حميده هم آروم بود نه حرفي نه حكايتي.  چايي ها به موقع مي آمدند و ميرفتند همه چيز مثل هر روز بود.  آره يادم اومد همينش بد بود ( امروز هم مثل هر روز بود )‌.

سحر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 10:46  توسط سحر وحمیده  | 

يادداشت هاي روزانه

برگشتم

چرا دروغ،‌چند وقتي ميشه كه به وبلاگ خودمون هم سر نزدم . نمي دونم چرا ؟  شايد وقت نداشتم  شايد هم حوصله . بعضي وقتا چيزهايي را كه مي توني بنويسي نمي خواهي بنويسي و چيزهايي را كه مي خواهي بنويسي نمي توني و اين بدترين حالته .

بعضي از دوستان اشاره داشتن كه يه كم تكراري شديم برا ي همين تصميم گرفتيم  فضاي نوستالژي و روزمره نگراي را موقتن كنار بزاريم و وارد مسائل اجتماعي بشيم .خدارا چه ديد شايد بدها اونقدر بزرگ و مهم شديم كه از سياست و مذهب هم نوشتيم .  

ديروز آماري را مي خوندم كه برام جالب بود . نوشته بود 87 درصد زناني كه طلاق مي گيرن نمي تونن مهريه هاشون را بگيرن . 98 درصد آن ها نفقه نمي گيرن . پس اين همه هياهو بر سر تعيين ميزان مهريه مال چيه ما كه نفهميديم اين چجور حقيه كه نميشه گرفتش، نمي خوام فمنيست بازي در بيارم ولي من تازه فهميدم كه چقدر زياد بايد تاوان زن بودنمو پس بدم . بگذريم .

و اما در مورد پست قبلي، حميده راست مي گه اون آقا با دمپايي پلاستيكي توي بارون اومده بود براي پسرش كتاب بخره . تمام جورابش خيس بود . ميدونم كه هر روز ممكنه صحنه هاي بدتر از اين و ببنيم پسري كه كنار وزنه ترازو ، كتاب و دفترش و باز كرده . پيرزني كه ليف مي فروشه . پسري كه هرروز نرسيده به هفت تير با لباس هاي تر و تميز ويلون ميزنه و آرشه به قلب آدم مي كشه و تو از خودت مي پرسي چرا و.... ولي سديم جان فكر مي كنم هر چيزي قد خودش مي تونه مهم باشه . و بالاخره يكي مسئول هست من ، تو ، حميده ، دولت،  و.... يكي از دوستان وبلاك نويس كه بسيار هم مورد ارادت اينجانب هستند هميشه استناد مي كنن به يه جمله از داستايوسكي كه مي گه  « هنگامي که جنايتي در جامعه اتفــــاق مي افتد دست همه به آن آلوده است.» پس شايد اگه فكر كنيم سهم خودمون و از هر چيزي بهتر پيدا كنيم .

سحر

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 12:25  توسط سحر وحمیده  | 

 

 

                         

                                  دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 

 

اون تو یه هوای سرد زمستونی با دمپایی پلاستیکی بر پا اومده بود تا برای پسرش کتاب بخره

 

 

 

 

 

حمیده

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 9:35  توسط سحر وحمیده  |